تبليغاتX
عاشقی
عاشقی
آخر از عشق تو ساکن در کلیسا میشوم..میکشم دست از مسلمانی مسیحا میشوم..
نگرونم

 

نگرونم نگرونم که رو حرفات پا بزاری

کوله بارت رو ببندی منو تنها بزاری

نگرونم نگرونم نکنه بری از اینجا

بری بی هوا یه روزی دل منو جا بزاری

میدونی؟بودن تو برام مثال نفس

تو نباشی دنیا مثله میله های قفسه

اگه از هرکی یه آرزو برآورده کنم

واسه خوشبختی فقط بودنه تو برام بسه

نگرونم نگرونم که رو حرفات پا بزاری

کوله بارت رو ببندی منو تنها بزاری

نگرونم نگرونم نکنه بری از اینجا

بری بی هوا یه روزی دل منو جا بزاری

 

                                  

من میخوام با یک نگاهت باز دوباره جون بگیرم

جون بگیرم ،ولی هر بار باز به عشق تو بمیرم

نگرونم نگرونم که رو حرفات پا بزاری

کوله بارت رو ببندی منو تنها بزاری

نگرونم نگرونم نکنه بری از اینجا

                                              بری بی هوا یه روزی دل منو جا بزاری                                                     

                                                                

 

|+| نوشته شده توسط عاشق در ساعت 18:20 |

دل تنها . سهراب
 

                

 

من همون جزیره بودم

خاکی و صمیمی و گرم

واسه عشق بازی موجها

قامتم یه بستر..

یه عزیز دردونه بودم پیش چشم خیس موجها

یه نگین سبز خالص روی انگشتر دریا

تا که یک روز تو رسیدی توی قلبم پا گذاشتی

غصه های عاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی

زیر رگبار نگاهت دلم انگار زیر و رو شد

برای داشتن عشقت همه جونم آرزو شد

تا نفس کشیدی انگار نفسم برید تو سینه

حس عاشقی همینهههههههههههههههههههه

اومدی تو سرنوشتم بی بهونه پا گذاشتی

اما تا قایقی اومد از من و دلم گذاشتی

رفتی با قایق عشقت روی روشنی فردا

من و دل اما نشستیم  چشم به راهت لب دریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی

لحظه های بی تو بودن میگذره اما به سختی

دل تنها و غریبم داره این گوشه میمیره

ولی حتی وقته مردن باز سراغت رو میگیره ....

بیـــــــــــــــــــــــــــــــــــا امشب باهام خوب شو  آنقدر تلخ نباش...میدونی اگه دوست بودیم امشب هرجوریم بود باهام خوب میشدی ....

 

نام شعر : خراب

فرسود پاي خود را چشمم به راه دور
تا حرف من پذيرد آخر كه :زندگي
رنگ خيال بر رخ تصوير خواب بود.

دل را به رنج هجر سپردم، ولي چه سود،
پايان شام شكوه ام.
صبح عتاب بود.

چشمم نخورد آب از اين عمر پر شكست:
اين خانه را تمامي پي روي آب بود.

پايم خليده خار بيابان .
جز با گلوي خشك نكوبيده ام به راه.
ليكن كسي ، ز راه مددكاري،
دستم اگر گرفت، فريب سراب بود.

خوب زمانه رنگ دوامي به خود نديد:
كندي نهفته داشت شب رنج من به دل،
اما به كار روز نشاطم شتاب بود.

آبادي ام ملول شد از صحبت زوال .
بانگ سرور در دلم افسرد، كز نخست

تصوير جغد زيب تن اين خراب بود. 

|+| نوشته شده توسط عاشق در ساعت 7:59 |

حاکستری
 

روح بزرگوار من
 دلگيرم از حجاب تو
 شكل كدوم حقيقته
 چهره ي بي نقاب تو
وقتي تن حقيرمو
 به مسلخ تو مي برم
 مغلوب قلب من نشو
 ستيزه كن با پيكرم
 اسم منو از من بگير
 تشنه ي معني منم
 سنگينه بار تن برام
 ببين چه خسته مي شكنم
 به انتظار فصل تو
 تمام فصل ها گذشت
 چه يأس بي نهايتي
 نديم من بود
 فصل بد خاكستري
 تسليم
و بي صدا گذشت
 چه قلب بي سخاوتي
حريم من بود


 دژخيم بي رحم تنم
 به فكر تاراج منه
 روح بزرگوار من
 لحظه ي معراج منه
 فكر نجات من نباش
 مرگ منو ترانه كن
 هر شعرمو به پيكرم
 رشته ي تازيانه كن
 روح بزرگوار من
 دلگيرم از حجاب تو
 شكل كدوم حقيقته
 چهره ي بي نقاب تو
 وقتي تن حقيرمو
 به مسلخ تو مي برم
 مغلوب قلب من نشو
 ستيزه كن با پيكرم
 
 شعر " حاکستری" از ایرج جنتی عطایی

|+| نوشته شده توسط عاشق در ساعت 7:39 |

عشق
 

 از همه پرسیدن عشق چیست....؟؟؟؟

 از کودکی پرسیدن عشق چیست ؟ گفت........بازی  

از نوجوانی پرسیدن عشق چیست؟ گفت.......  کینه.

                      ازجوانی پرسیدن عشق چیست ؟ گفت .........   پول وثروت.   

                       از پیری  پرسیدن عشق چیست؟  گفت............   عمر  

                     ازگل پرسیدن عشق چیست ؟ گفت  .......از من خوشبوتر.

 

                   از پروانه پرسیدن عشق چیست ؟گفت.......... از من زیباتر . 

                      از خورشید پرسیدن عشق چیست؟ گفت .......از من سوزانتر.  

                                ...   ودر آخر از خود عشق پرسیدن ..؟؟؟؟؟ 

                 ای عشق تو کیستی ؟؟             گفت به خدا قسم نگاهی بیش نیستم.

 

|+| نوشته شده توسط عاشق در ساعت 7:27 |

یک پنجره

برای دیدن

یک پنجره برای شنیــــــــــــــــــدن

یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــــــــــــــــــــی

در انتهای خود به قلب زمین می رســـــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــــــــــــــــــــــگ

یک پنجره که دست های کوچک تنهایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی را

از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

سرشار می کنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و می شود از آنجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد

یک پنجره برای من کافیســــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

*ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ*ـــ ـــــ ــــــ ـــــ ـــــ ــــ ـــــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــــــــــ*ــــــ ـــــ ــــ ـــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــ *ــــ ـــ ــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــ*ــ ـــ ـــ ـ*ـــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــ*ـ ـ*ـــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــ*ــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــ*

*ــــــ*

*

|+| نوشته شده توسط عاشق در ساعت 13:47 |

کبوتر دل

 

 

باز کبوتر دلم پر زده در هوای تو
می کشدم به هر طرف جاذبه وفای تو

در سفری دوباره ام، سوخته چون ستاره ام
آه که آتش درون، شعله زد از نوای تو

گر چه جوان دویده ام، پیر به تو رسیده ام
تا به کجا کشد مرا، غربت ماجرای تو

ساز دل شکسته ام  مویه رداغ می کند
بغض زمان گرفته از گریه بی صدای تو

در شب بی خروش من ، چنگ غریب عشق کو
تا به نوای غم زند ، نغمه آشنای تو

از سر سجده گاه دل، سوخته جان نشسته ام
تا دم آخرین نفس بر لب من دعای تو

 

 

|+| نوشته شده توسط عاشق در ساعت 18:52 |

دل من

 

 

 

دل من عاشقته - اما باور نداري
عاشق نگاهته - روي دل پا ميذاري
وقتي گفت عاشقته - راز زندگيشو گفت
تو يه چيزي گفتي كه - دل توي اين سينه مُرد
فهميدي كه عاشقه - جاي هيچ بهونه نيست
گفتي كه دير اومدي - دل توي اين خونه نيست
تو گناهي كردي كه - توبه راه چاره نيست
فكر مي كردي كه اونم - دلش پاره پاره نيست
دل من چه ساده باز - دنبال دلت اومد
چقَدَر عاشقونه - باز در قلبتو زد
پس ديگه جون خودت - سر كار نذار دلو
از تو خواهش ميكنم - تو نكُش باز اين دلو
جون هر كي دوست داري - اون عزيزترين كَست
راه بيا با دل من - جون اون هم نفست
قَسَمِت ميدم به ماه - به زمين و آسمون
لا اقل تو نميري - بيا پيش من بمون
اون خدا شاهدمه - كه چشام خواب نديدن
از زماني كه چشام - چشماي تورو ديدن
حالا من چي كار كنم؟ - كه تو باورت بشه
بدوني عاشقتم - دلم ياورت بشه
گفتي كه فرصت بده - دو سه روزي فكر كنم
كه بفهمم من ديگه - حالا بايد چي كار كنم
دو سه روزتم گذشت - شد يه ماهي و يه سال
تا يه روز دل خودم - واسه قلبت نامه داد
كه چرا نيومدي - كه بگي دوسم داري
نكنه ميخواي بري - منو تنها بذاري
گفتي رفتم عزيزم - دير سراغم اومدي
قلبمو دزدين و - تو بازم نيومدي
حالا من ياري دارم - عشق و همراهي دارم
برو ديگه تو نيا - كه باهات كار ندارم
نديدي دلم چطور - دود شد و رفت به هوا
حالا بي دل شدم و - عشق تو توي نگاه
جاي اون دلم حالا - قلوه سنگ سختيه
تا ديگه عاشق نشم - مايه ي بدبختيه!

|+| نوشته شده توسط عاشق در ساعت 6:0 |

قشنگ ترین روز زندگیم ......

 

قشنگ ترین روز زندگیم روز به تو رسیدن بود

آمدی و بهار زندگیم شدی

عشق را با تو تجربه کردم و قلبم را با تمام وجود تقدیمت نمودم

نام تو را بر دفتر قلبم نوشتم

و از اینکه با منی و جزئی از زندگی من شدی

احساس غرور و سربلندی می کنم

یاد تو همیشه در ذهنم

عشق تو همیشه در قلبم

و محبت تو همیشه در وجودم جاریست

با تمام وجود دوستت دارم

امید من آنست که در گلشن هستی چون غنچه گل با لب پر خنده بمانی.

چون زهره به پیشانی عالم بدرخشی تاجی شوی و بر سر آینده بتابی.

امیدوارم لحظه های شاد بودن گریه هامان خنده هامان و

روزگار دوستیمان را تا ابد یاد داشته باشی

|+| نوشته شده توسط عاشق در ساعت 22:5 |

از تو بدم میاد بدون

 

در شبان غم تنهايي خويش،

عابد چشم سخنگوي توام .

من در اين تاريكي،

من در اين تيره شب جانفرسا،

زائر ظلمت گيسوي توام .

 

شكن گيسوي تو،

موج درياي خيال .

كاش با زورق انديشه شبي،

از شط گيسوي مواج تو، من

بوسه زن بر سر هر موج گذر مي كردم .

كاش بر اين شط مواج سياه،

همه عمر سفر مي كردم

واي، باران؛

باران؛

شيشه پنجره را باران شست .

از اهل دل من اما،

- چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟

 

آسمان سربي رنگ،

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ .

مي پرد مرغ نگاهم تا دور،

واي، باران،

باران،

پر مرغان نگاهم را شست .

*****

گل به گل، سنگ به سنگ اين دشت

يادگاران تواند .

رفته اي اينك و هر سبزه و سنگ

در تمام در و دشت

سوكواران تواند .

در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد

رفته اي اينك، اما آيا

باز بر مي گردي ؟

چه تمناي محالي دارم

خنده ام مي گيرد !

*****

در ميان من و تو فاصله هاست .

گاه مي انديشم ،

- مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري !

 

تو توانايي بخشش داري .

دستاي تو توانايي آن را دارد ؛

- كه مرا،

زندگاني بخشد .

چشمهاي تو به من مي بخشد

شور عشق و مستي

و تو چون مصرع شعري زيبا،

سطر برجسته اي از زندگاني من هستي.

*****

...

من به بي ساماني،

باد را مي مانم .

من به سرگرداني،

ابر را مي مانم.

 

من به آراستگي خنديدم .

من ژوليده به آراستگي خنديدم .

- سنگ طفلي، اما،

خواب نوشين كبوترها را در لانه مي آشفت .

قصه بي سر و ساماني من،

باد با برگ درختان مي گفت .

باد با من مي گفت :

« چه تهي دستي، مَرد!

ابرباورميكرد.

*****

من در آيينه رخ خود ديدم

وبه تو حق دادم.

آه مي بينم، مي بينم

تو به اندازه تنهايي من خوشبختي

من به اندازه زيبايي تو غمگينم

***

بي تو در مي يابم،

چون چناران كهن

از درون تلخي واريزم را.

كاهش جان من اين شعر من است .

آرزو مي كردم،

كه تو خواننده شعرم باشي .

- راستي شعر مرا مي خواني ؟ -

نه، دريغا، هرگز،

باورم نيست كه خواننده شعرم باشي .

- كاشكي شعر مرا مي خواندي

...*****

 

گاه مي انديشم،

خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟

آن زمان كه خبر مرگ مرا

از كسي مي شنوي، روي تو را

كاشكي مي ديدم .

 

شانه بالا زدنت را،

- بي قيد -

و تكان دادن دستت كه،

- مهم نيست زياد -

و تكان دادن سر را كه،

- عجيب ! عاقبت مرد ؟

- افسوس !

- كاشكي مي ديدم !

 

من به خود مي گويم :

« چه كسي باور كرد

« جنگل جان مرا

« آتش عشق تو خاكستر كرد ؟

*****

سينه ام آينه اي ست،

با غباري از غم .

تو به لبخندي از اين آينه بزداي غبار .

...

من چه مي گويم،آه ...

با تو اكنون چه فراموشيها؛

با من اكنون چه نشستنها، خاموشيهاست .

 

تو مپندار كه خاموشي من،

هست برهان فراموشي من

|+| نوشته شده توسط عاشق در ساعت 23:35 |

گابريل گارسيا ماركز

دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه به خاطر شخصيتي كه من در هنگام با تو بودن پيدا مي كنم
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود

اگر كسي تو را آن طور كه مي خواهي دوست ندارد ، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد
دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند
بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد

هرگز لبخند را ترك نكن ‚ حتي وقتي ناراحتي چون هر كس امكان دارد عاشق لبخند تو شود

تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي ، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي
هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران


شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس

شخص مناسب را ، به اين ترتيب. وقتي او را يافتي بهتر مي تواني شكرگزار باشي
به چيزي كه گذشت غم مخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن
هميشه افرادي هستند كه تو را مي آزارند ، با اين حال همواره به ديگران

اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده ، دوباره اعتماد نكني
خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مي شناسي قبل از آنكه

شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد
زياده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي افتد كه انتظارش را نداري


|+| نوشته شده توسط عاشق در ساعت 23:29 |

در مشرق عشق دشت خورشيد تويي در باغ نگاه ياس اميد تـويـي در بين هزار پونه آنكس كه مرا چون روح نسيم زود فهميد تويي